![]() |
![]() |
|
| زندگى خالی نیست عشق هست ایمان هست |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 11:34 توسط اعظم |
|
|
یه نگاه ساده ی تو به همه دنیا می ارزه بی تو آسمون آبی مثه یه کویر هرزه همه خوبیهای دنیا بی تو ارزشی نداره بی تو ابر بی کسی ها، روی لحظه هام میباره بی تو آسمون سیاه و همه جا شبیه مرگه ابرا تیره و تباه و همه ماتم و تگرگه بی تو حس بی قراری همه جا با من میمونه یه نهال ترس و وحشت میزنه برام جوونه بی تو سهم روزگارم همه سایه های ترسه روح بیقرار وحشت میزنه همیشه پرسه بی تو زندگی خیال و مثه حیله های خوابه مثه جاده های وهم و یه مسیر پر سرابه بی تو صفحه ی وجودم جای مهره های درده یه سکوت بی نهایت واسه این جدال سرده همه لحظه های با تو یه نشاط بی مثاله تو بمون کنارم اینجا بی تو زندگی محاله |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 11:3 توسط اعظم |
|
|
کاری کن که می تونی ۱ خونه شو تو ویرونی از این بیشتر نپرس از عشق
نمی دونم نمی دونی
تو این تقویم دل مرده کسی اشکاشو نشمرده
کجا دیدی که تنهاییی غمهاشو با خودش برده
۱ کاری کن از این بیشتر نیوفتم تو غم اخر
نزار شمع حضور من ۱ شعله شه تو خاکستر
نگو دوره نگو دیره نگو این قصه دلگیره
۱ عمری رفته از دستم نیای عشق تو میمیره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 10:45 توسط اعظم |
|
|
مي روم...اما نمي پرسم ز خويش رو كجا؟...منزل كجا؟...مقصود چيست؟ بوسه مي بخشم ولي خود غافلم كاين دل ديوانه را معبود كيست
"او" چو در من مرد،ناگه هر چه بود در نگاهم حالتي ديگر گرفت گوييا شب با دو دست سرد خويش روح بي تاب مرا در بر گرفت
آه...آري...اين منم...اما چه سود "او" كه در من بود،ديگر نيست،نيست مي خروشم زير لب ديوانه وار "او" كه در من بود،آخر كيست،كيست؟
از فروغ فرخزاد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 9:54 توسط اعظم |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 11:38 توسط اعظم |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 11:33 توسط اعظم |
|
|
از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد. خدا فرمود:خودت باید آنها را رها کنی. *** از خدا خواستم به من صبر عطا کند. فرمود: صبر، حاصل سختی و رنج است.عطا کردنی نیست،آموختنی است. *** گفتم مرا خوشبخت کن. فرمود:( نعمت) از من خوشبخت شدن از تو. *** از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند. فرمود:رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیکتر میکند. *** از او خواستم روحم را رشد دهد. فرمود:نه تو خودت باید رشد کنی.من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس میکنم تا بارور شوی. *** از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد،من هم دیگران را دوست بدارم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 8:31 توسط اعظم |
|
خوابي ديدم:خواب ديدم در ساحل با خدا قدم ميزنم. بر پهنه از آسمان لحظه هايي از زندگي ام برق زد. در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ديدم. يکي متعلق به من و ديري متعلق به خدا. وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد...به پشت سر و جاي پاهاي روي شن نگاه کردم. متوجه شدم که چندين بار در طول زندگيم فقط يک جفت جاي پا روي شن بوده است. همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام بوده است. اين برايم واقعا ناراحت کننده بود و در موردش از خدا سوال کردم: " خدايا تو گفتي اگر به دنبال تو بيايم . در تمام راه با من خواهي بود . ولي ديدم که در سخترين دوران زندگيم فقط يک جفت جاي پا وجود داشت . نمي فهمم چرا هنگامي که بيش از هر وقت به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي." خدا پاسخ داد: " بنده بسيار عزيزم من در کنارت هست و هرگز تو را تنها نمي گذارم" اگر در آزمون ها و رنج ها فقط يک جفت جاي پا مي بيني ، زماني بود که تو را در آغوشم حمل مي کردم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 8:31 توسط اعظم |
|
|
پرنده مرده بود در قفس تنها، هم دانه بود و هم آب پرنده مرده بود و كسي اين را نميدانست دلم براي پرنده ميسوزد دلم براي هرچه تنهايي است ميسوزد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 8:19 توسط اعظم |
|
|
سلام من به یار خوب دیرینم /که دیگر روی ماهش را نمیبینم ای رفته به قهر وعده های تو جه شد؟ مهر تو كجا رفت و وفای تو جه شد؟ اين تيركی أخر ز كجا روی أورد؟ ای أينه رخسار صفای تو جه شد؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 8:6 توسط اعظم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
براي لحظه اي شكوفا شدن و باليدن در بي نهايت نور مدت هاي بسياري بايدسردي خاك را تحمل كرد و اين رنج براي زيبايي روزهاي شكوفايي شيرين و گواراست. قدم در پایانی می نهم که آغازش در نگاه مهتاب متجلی است. سرنوشت دستی دیگر برآورده تا خورشید در طلوع دوباره اش به گونه ای دیگر تابیدن گیرد. می روم در نهایت سرور تا زیستنی یابم در بی نهایت نور. بدان امید که خداوند مرا در خضرای محبتش آرامش بخشد. از دیروز تا امروز عشق تابید. تا فردا عاشقانه ترین فصل ها باشد در میان تمام فصول. ریموند مودی(دکترای روانشناسی و فلسفه): اونها میگن وقتی به این منبع روشنایی رسیدن ارواح اقوام و دوستانشون به ملاقاتشون اومدن. آن هورن(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): من اونو عموی خودم میدونستم ولی یادم میاد با خودم فکر کردم که من عمویی ندارم که شبیه اون باشه. اون لباس مرتبی پوشیده بود. یه چیزی مثل جلیقه. فرزاد قیصری پور(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): من مادرم که چند سال پیش فوت کرده بودند رو دیدم و یکی از دوستانم که ایشون جای پدر منو دارند. نقش یک راهنما داشتند تو زندگیم. ایشون رو هم اونجا دیدم. اصلا با هم نه سلام علیک کردیم نه این که همدیگه رو بغل کنیم ببوسیم یا حال و احوال کنیم. گفتم اینجا چقدر دوست داشتنی و خوبه ، منم دوست دارم اینجا باشم. اون جا جو خیلی صمیمی و دوستانه بود. اصلا احساس قربت یا احساس دیگه ای نمی کردم. بعد لباساشون هم عادی بود. با لباسای عادی. مادرم که با لباسای تو خونش. دوستمم خیلی لباس عادی ای تنش بود. __________________________ فرزاد قیصری پور(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): متوجه شدم که ما با هم از طریق زبون حرف نزدیم. ما صدایی بینمون رد و بدل نشد. ولی میفهمیدم که چی میگفتن و اونها هم میفهمیدن من چی میگفتم. دنیون برینکلی(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): من فکر میکنم اون موجود اسرار آمیز از طریق نوعی ارتباط تلپاتی با من ارتباط برقرار میکرد. بتی جین ایدی(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): ولی به محض این که با اونا صحبت کردم یا اونا با من صحبت کردند متوجه شدم که ارتباط ما غیر کلامی بود. نوعی ارتباط تلپاتی. ولی این درست نوع ارتباط ما رو بیان نمیکنه. چون ما از طریق دل با هم ارتباط داشتیم ، نه با ذهن. دکتر دایانا موریسی(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): وقتی منو برگردوندند دوباره همون زنی رو دیدم که در ابتدای تجربم با اون برخورد کرده بودم. همون زن بود که همش از من میپرسید " آیا تا به حال در چنین جایی با این همه مهر و عشق بودی؟ " و من میگفتم " نه ". و البته کل این صحبت ها به صورت نوعی تلپاتی رد و بدل میشد. و اون پرسید " آیا تا به حال چنین جایی با این همه شور و شعف و سعادت رو تجربه کرده بودی؟ و البته باید بگم هر کدوم از کلماتی که اون میگفت به اندازه ی هزار صفت و قید ما معنا داشت. و من در پاسخ به تمام سوالاتش فقط میگفتم " نه ". ما پیش از آن که سخن گفتن را بیاموزیم ، با استفاده از نوعی قدرت روحی با دیگران تماس برقرار میکردیم و تجربه ی نزدیک مرگ در واقع احیا گر آن قدرت در ماست. (زیگموند فروید) __________________________ ماری ای پولاک(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): من نمیدونم اون کلمه چی بود. میدونم یک کلمه بود. مثل یک کلمه ی رمز. به محض این که اونو به زبون اوردم دیگه نسبت به همه چیز آگاه بودم. و جوابی که از اونا دریافت کردم به شکل تلپاتی بود. پیام اونها این بود "تو باید اینو به خاطر خودت یاد میگرفتی". من همه چیز رو میدونستم. میدونستم چرا آسمون آبیه. اسرار زندگی رو میدونستم و همه چیز رو. دکتر دایانا موریسی(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): یادم میاد که شبیه یه چنین حسی بود. که انگار یک نفر بتونه تمام کتاب هایی رو که از ازل نوشتن تا ابد رو بخونه. کلمه به کلمه ی اون رو بخونه و با دلش اونا رو جذب کنه. تمام آگاهی اونا رو جذب کنه. و کل این دانش در مقابل اون علمی که در آن نور جریان داشت همچون سر سوزنی جلوه میکرد. دیوید بایبر(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): پاسخ همه چیز اونجا بود. من احساس نگرانی نسبت به هیچ چیز نداشتم. چون همه ی جوابا رو میدونستم. جو گراچی(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): اونجا تو همه چیز رو میدونی. همه ی علم رو میدونی. همه چیز بخشی از وجودته. دنیون برینکلی(تجربه کننده ی مرگ تقریبی): اونجا علم مثل هوا در دسترس بود. وقتی دلم به درد می آید وکسی نیست به حرفهایم گوش کند ، وقتی تمام غمهای عالم دردلم نشسته است ،وقتی احساس می کنم دردمندترین انسان عالمم وقتی عزیزانم با من غریبه میشوند وکسی حرمت اشکهای نیمه شبم را حفظ نمی کند، وقتی تمام عالم را در قفس میبینم، بی اختیار از کنار آنهایی که دوستشان دارم می گذرم ، عشق یعنی سوختنها از درون عشق یعنی سوختن تا ساختن عشق یعنی عقل و دین را باختن عشق یعنی دل تراشیدن ز گل عشق یعنی گم شدن در باغ دل عشق یعنی تو ملامت کن مرا عشق یعنی می ستایم من تو را عشق یعنی در پی تو در به در عشق یعنی یک بیابان درد سر عشق یعنی با تو آغاز سفر عشق یعنی قلبی آماج خطر عشق یعنی تو بران از خود مرا عشق یعنی باز می خوانم تو را عشق یعنی بگذری از آبرو عشق یعنی کلبه های آرزو عشق یعنی با تو گشتن هم کلام عشق یعنی انتظار یک سلام عشق یعنی دستهایی رو به دوست عشق یعنی مرگ در راهت نکوست عشق یعنی شاخه ای گل در سبد عشق یعنی دل سپردن تا ابد عشق یعنی سروهای سربلند عشق یعنی خارها هم گل کنند عشق یعنی تو بسوزانی مرا عشق یعنی سایه بانم من تو را عشق یعنی بشکنی قلب مرا عشق یعنی می پرستم من تو را عشق یعنی آن نخستین حرفها عشق یعنی در میان برفها عشق یعنی یاد آن روز نخست عشق یعنی هر چه در آن یاد توست عشق یعنی تک درختی در کویر عشق یعنی عاشقانی سر به زیر عشق یعنی بگذری از هفت خان عشق یعنی آرش و تیر و کمان شعر عاشقانه : ندارم فرصتی تا لحظه ی مرگ بود بر شاخه هایم آخرین برگ تو پنداری که شب چشمم به خواب است ندانی این جزیره غرق آبست به حال گریه می خوانم خدا را به حال دوست می جویم شما را زبس دل سوی مردم کرده ام من در این دنیا تو را گم کرده ام من مرا در عاشقی بی تاب کردی کجا هستی دلم را آب کردی نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست که پیش روی ما غمگین حصاریست بود روز تو برای ما شب تار صدایت می رسد از پشت دیوار کلام نازنینت مهر جوش است صدایت در لطافت چون سروش است بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست شب ما بهر تو همگام روز است به وقت صبح تو ما را شب آید در آن هنگامه جانم بر لب آید کویرم من، تو گلشن باش ای یار به تاریکی تو روشن بــاش ای یار داشتن احساس خوب در زندگي داراي دو بخش است : بخش يك آن يادگيري انديشيدن به خود با اتكا به روش هاي سلامت بخش است. اين يك مهارت آموختني است، هيچ كس چه زن و چه مرد آن را به صورت فطري در خود ندارد. گاه بايد مانند كودكان بكوشيم تا اعتماد به نفس و عزت نفس به دست آوريم. اگر اين كار را نمي كنيم، بايد به مثابه يك بزرگسال بكوشيم تا راه دستيابي به اعتماد به نفس و عزت نفس را بيابيم. بخش دوم داشتن احساس خوب درباره زندگي، در گروه پاسخگويي به سئوالاتي از اين دست است: آيا وقوع رخدادها يا پيشامدهايي را تسهيل مي كنم؟ آيا خودم را موفق مي دانم؟ آيا براي رسيدن به راههاي اعتماد به نفس انديشيده ام؟ و... در اينجا ده شيوه براي كسب احساس شادماني در زندگي ارائه مي دهيم. 1 – هرگز از پرسش كردن بازنمانيد. هرگاه از انجام كاري دلزده و خسته شديد، از خودتان بپرسيد: "به چه نحوي كاري كه انجام مي دهم به من در رسيدن به هدف نهايي ام ياري مي كند؟" "چگونه مي توانم كارم را بهتر، سريع تر، ساده تر، آسان تر و سرگرم كننده تر انجام دهم؟" 2- احساس نااميدي را از خودتان دور كنيد. درباره خودتان و ديگران كنجكاو باشيد و به خود و ديگران علاقه نشان دهيد، از چاپلوسي، خودشيفتگي، موذي گري و... بپرهيزيد! هرگز فكر نكنيد راهي را كه پيش گرفته ايد، آخرين راه است. پيوسته به دنبال گزينه هاي ديگر باشيد. 3 – ضعف هاي خودتان را بپذيريد. هر كس ضعف هايي دارد. اين واقعيتي است! به جاي فروماندن در ضعف هاي خود و گرفتار شدن در دام يأس و نااميدي، بكوشيد بر ضعف هايتان غلبه كنيد و با ضعف هايتان دوستي كنيد تا دشمن روانتان نشود. 4 – يادگيري را هرگز فراموش نكنيد. مغز، ماهيچه اي مانند ساير ماهيچه هاست. اگر مغزتان را با يادگيري و انديشيدن ورز ندهيد، ورزيده نمي شود. براي پرورش مغز بايد آن را با فعال كردن از طريق يادگيري عملي كرد. 5 – از مطلق گرايي دوري كنيد. ما در گستره اي از نسبيت ها زندگي مي كنيم . تلاش كنيد از هر چيزي به نسبتي كه مي توانيد بهره بگيريد. هيچ كس در زندگي هميشه نمي تواند نمره بيست بگيرد ، ولي مي تواند هميشه بيشترين تلاشش را انجام دهد و از نتيجه به دست آمده خرسند باشد ، خواه پيروز باشد ، خواه شكست خورده. 6 – با خودتان صادق و روراست باشيد. صادق نبودن با خود آسيب رسان تر از احترام نگذاشتن به خود است. مواردي را كه با خودتان روراست نبوده ايد بنويسيد و راه صادق بودن را با تفتيش خطاهاي خود بيابيد. 7 - گياهي را كه دوست داريد پرورش دهيد. گلي را در باغچه يا گلدان بكاريد و آن را به زندگي تان تشبيه كنيد. همان طور كه شاداب ماندن گل به رسيدگي و پرورش نياز دارد، زندگي خودتان هم نياز به مراقبت ، تقويت، پرورش و...دارد. 8 – در گذشته زندگي نكنيد. اجازه بدهيد غبار گذشته از شانه هايتان فرو ريزد و دانه هاي شفاف و نوراني آن ، راه فرا رويتان را روشن سازد. هر اندازه در تيرگي گذشته گام برداريد از روشنايي آينده دورتر خواهيد شد . فروماندن در گذشته، فروماندن در سياهي است. بايد گذشته را به پرسش كشيد و ناپاكي هايش را گرفت و زنگارهايش را زدود و از آن به مثابه عنصري براي پي ريختن آينده و شادمانه زيستن در حال بهره گرفت. 9 – در "حال" شنا كنيد. وقتتان را بر سر آنچه نمي توانيد كنترل كنيد سپري نكنيد. به مردم و اطرافيانتان عشق بورزيد. مهرورزي يكي از راه هاي شادمانگي است! بر آنچه مي توانيد كنترل كنيد، متمركز شويد. شما مي توانيد بخوانيد، لبخند بزنيد، بخنديد، به ديگران كمك كنيد، به سپاسگزاري بپردازيد، كار كنيد و...پس اين كار را انجام دهيد! 10- همچون كوه استوار باشيد. حقوق خودتان راباز شناسيد و به حقوق اجتماعي آگاه شويد. براي رسيدن به حق خود پيوسته بكوشيد . تلاش شما ميزان دستيابي به حقوقتان را مشخص مي كند عشق حقيقي موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه(1) داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود. زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد: - آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟ دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت: - بله، شما چه عقيده اي داريد؟ - من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت: - «همسر تو گوژپشت خواهد بود.» درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم: «اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.» فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد. او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود. در مني و اينهمه از من جدا / با مني و ديده ات بسوي غير بهر من نمانده راه گفتگو /تو نسشته گرم گفتگوي غير غرق غم دلم به سينه مي تپد / با تو بي قرار و بي تو بي قرار واي از ان دمي كه بي خبر ز من / بركشي تو رخت خويش از اين ديار سايه توام به هر كجا روي / سر نهاده ام به زير پاي تو چون تو در جهان نجسته ام هنوز / تا كه بر گزينمش به جاي تو شادي و غم مني به حيرتم / خواهم از تو ... در تو آورم پناه موج وحشيم كه بي خبر ز خويش / گشته ام اسير جذبه هاي ماه گفتي از تو بگسلم ... دريغ و درد / رشته وفا مگر گسستني است؟ بگسلم ز خويش و از تو نگسلم / عهد عاشقان مگر شكستني است ؟ ديدمت شبي به خواب و سر خوشم / وه ... مگر به خوابها ببينمت غنچه نيستي كه مست اشتياق / خيزم و ز شاخه ها بچينمت شعله مي كشد به ظلمت شبم / آتش كبود ديدگان تو ره مبند... بلكه ره برم به شوق / در سراچه غم نهان تو آسمون بغضشو خالي ميكنه آدمو حالي به حالي ميكنه كوچهها رنگ زمستون ميگيرن شيشهها بخار و بارون ميگيرن آدما چتراشونو واميكنن گريه ابرو تماشا ميكنن نميخوان مثل درختا تر بشن از دل قطرهها با خبر بشن نميخوان بيهوا خيس آب بشن (زير بارون بمونن خراب بشن)2 اما تو چترتو بستي كبوتر زير بارونا نشستي كبوتر رفتي و سنگا شكستن بالتو (اومدي هيچكي نپرسيد حالتو)2 بعضيها دشمناي خوني شدن بعضيها غول بيابوني شدن بعضيها ميگن كه بارون كدومه بوي نم شرشر ناودون كدومه ديدي آسمون خراب شد سر ما غصه شد وصله بال و پر ما حالا تو سايه نشيني مثل من...مثل من... حالا تو سايه نشيني مثل من خوابهاي ابري ميبيني مثل من چقدر اينجا ميخوري خون جگر كبوتر عصاتو بنداز و بپر كبوتر عصاتو بنداز و بپر در صبح آشنايي شيرين مان ترا گفتم كه من مرد عشقم باورت نبود در اين غروب تلخ جدايي ، هنوز هم مي خواهمت چو روز نخستين ، ولي چه سود ! مي خواستي به خاطر سوگند هاي خويش در بزم عشق بر سر من جام نشكني مي خواستي به پاس صفاي سرشك من اين گونه دلشكسته به خاكم نيفكني پنداشتي كه كوزه سوزان عشق من دور از نگاه گرم تو خاموش مي شود پنداشتي كه ياد تو اين ياد دلنواز در تنگناي سينه فراموش مي شود تو رفته اي كه بي من ، تنها سفر كني من مانده ام كه بي تو ، شبها سحر كنم تو رفته اي كه عشق من از سر به در كني من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم روزي كه پيك مرگ ، مرا مي برد به گور من شب چراغ عشق تو را نيز مي برم عشق تو ، نور عشق تو ، عشق بزرگ تو است خورشيد جاوداني دنياي ديگرم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم طلب سوختن بال و پر کس نکنیم ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم ؟ یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار به تو ای عشق تو ای یار به تو ای بهر نیاز یاد من هست که دیگر دل من تنها نیست یاد من هست که دیگر دل تو مال من است یاد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک یاد تو باشم و هر دم بکنم راز و نیاز یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ایم همراه باد خزان به گوش بلبل شيدا رساند ، پرنده ي زيبا با دلی کوچک جسم ظريف و بي رمقش را به مريم رساند .... ناله و زاري را آغاز کرد که اي عشق من .... اين چه وقت دوري کردن است...؟ من چگونه مي توانم درد هجران تو را تحمل کنم .... بيچاره مريم قطرات شبنم از ديدگان باريد و به دلداري از بلبل شيدا پرداخت و گفت : هنوز چند روزي از زندگي من باقي مانده است و تو مي تواني بيشتر در کنارم بماني.... دقايقي بعد باغبان پير با صورت چروکيده و ابرواني سفيد زمزمه کنان پيش آمد و در حاليکه کارد تيز و بران خود را برابر ديدگان اشک آلود عاشق بر گردن مريم گذاشته بود گفت : عمر تو سپري شده .... فصل خزان نزديک است... من تاب وتحمل ندارم مرگ تدريجي تو را تحمل کنم... بخاطر همين تو را از گلستان جدا مي کنم و به کسي که مي خواهد تو را به دختر خوشرو و زيباچشمي هديه کند تقديم مي کنم... باغبان دسته گل را به من داد ... هنوز در فراق بلبل شبنم هاي خزاني از چهره زيباي گل بر دستانم مي چکيد و مرا به ياد اشکهاي گرمي که شبي تو ازديدگان زيبايت باريده بودي مي انداخت... نگاهي به گلستان انداختم.... باغبان پير را ديدم که اين بار در گوشه اي نشسته بود و مشغول کندن چاله اي بود و با خود مي گفت : اي بلبل زيبا، اي عاشق بيچاره... تو نيز در دل خاک سرد مانند هزاران عاشق ديگر بخواب ابدي فرو رفتي... دیگه کاری باهات ندارم از خیر عشق تو دیگه گذشتم تو صف هر چی آدم بی وفاســت یه جا بگیر اسم تورم نوشتم خدا کنه یکی بیاد یه روزی حالت و یک جور بگیره بسوزی که قدر عشق من و تو بدونی چش به چش هر عاشقی ندوزی من که ازت نمی گذرم می دونی تو رو به اون بالا سری سپردم یادم میاد همون روزای اول گول نگاه و سادگیت و خوردم خدا کنه یکی بیاد یه روزی حالت و یک جور بگیره بسوزی که قدر عشق من و تو بدونی چش به چش هر عاشقی ندوزی چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز عشق دردی یه که هیچ دکتری نمی تونه توصیفش کنه، اون چیزی یه که به قلب حمله می کنه و رو مغز تاثیر می ذاره!! ------------------------------------------------------------------------------- عشق دردی یه که هیچ دکتری نمی تونه توصیفش کنه، اون چیزی یه که به قلب حمله می کنه و رو مغز تاثیر می ذاره!! ------------------------------------------------------------------------------- از زندگى خود لذت ببريد ، بدون آن كه آن را با زندگى ديگران مقايسه كنيد . (( كندورسه )) اموختم که گاهی اوقات همه ی آن چیزی که انسان نیاز دارد،دستی برای گرفتن و قلبی برای درک شدن است... خزان هم با سرود برگ ريزان عالمي دارد خمار آن بهار شوخ و شهر آشوب شمرانم خراب از باد پائيز خمارانگيز تهرانم گرفته در دماغي خسته چون خوابي پريشانم خدايا خاطرات سرکش يک عمر شيدايي خدايا اين شبآويزان چه ميخواهند از جانم خيال رفتگان شب تا سحر در جانم آويزد به گلزار خزان عمر چون رگبار بارانم پريشان يادگاريهاي بر بادند و ميپيچند چه جاي من که از سردي و خاموشي ز مستانم شبان وادي عشقم شکسته ناي نالانم سه تار مطرب شوقم گسسته سيم جانسوزم نه دودي کو برآيد از سر شوريده سامانم نه جامي کو دمد در آتش افسرده جان من به اشک توبه خوش کردم که ميبارد به دامانم شکفته شمع دمسازم چنان خاموش شد کز وي که من واخواندن اين پنجهي پيچيده نتوانم گره شد در گلويم ناله جاي سيم هم خالي که تا آهي برد سوز و گداز من به يارانم کجا يار و دياري ماند از بي مهري ايام شب پائيز تبريز است در باغ گلستانم سرود آبشار دلکش پس قلعهام در گوش من از بازي اين چرخ فلک سر در گريبانم گروه کودکان سرگشتهي چرخ و فلک بازي به چرخ افتاده و گوئي در آفاقست جولانم به مغزم جعبهي شهر فرنگ عمر بيحاصل به زورقهاي صاحب کشتهي سرگشته ميمانم چه دريايي چه طوفاني که من در پيچ و تاب آن چه ميگويم نميفهمم چه ميخواهم نميدانم ازين شورم که امشب زد به سر آشفته و سنگين من شوريده بخت از چشم گريان ابر نيسانم به اشک من گل و گلزار شعر فارسي خندان به خوان اشک چشم و خون دل عمريست مهمانم کجا تا گويدم برچين و تا کي گويدم برخيز فلک گو با من اين نامردي و نامردمي بس کن که من سلطان عشق و شهريار شعر ايرانم آدمي كه فاصله داره تا مرد با زشتي دست داد و تو رو شكست دادو از آه و غم پرت كرد دوباره دلخورت كرد چاووشي خون خسته با دست و پاي بسته كجاي قصه جاته كدوم رفيق باهاته ساقه تو كي تبر زد براي چي تبر زد هميشه رفته بر باد به غصه هات كي جون داد چشماتو باز كردي ديدي كه دنيا گرگه اونكه مي گفت يه كوهه يه دره بزرگه بازم يه زخم ديگه بازم يه دست نا مرد بازم يه آدمي كه فاصله داره تا مرد با زشتي دست داد و تو رو شكست دادو از آه و غم پرت كرد دوباره دلخورت كرد چاووشي خون خسته با دست و پاي بسته كجاي قصه جاته كدوم رفيق باهاته ساقه تو كي تبر زد براي چي تبر زد هميشه رفته بر باد به غصه هات كي جون داد چشماتو باز كردي ديدي كه دنيا گرگه اونكه مي گفت يه كوهه يه دره بزرگه محبتـــو با رنگ آبـــــي بـــکش يه کـــوچه با گــل اقاقي بکش با حس پاکت تــوي دفتر عشق يه نقشي از عشق خدايي بکش تو هستي! ترا در گاه بي گاه خواندم / تورا در راه و بيراه خواندم / نيامد از تو آوازي مبادا / که من اين قصه را گمراه خواندم ترا در بند و در پرواز خواندم / ترا در آخر و آغاز خواندم / نيامد از تو آوازي مبادا / که من بيهود اين را باز کردم تو هستي ديده اند ت در صحاري / ميان عطر گاهاي بهاري / تو هستي گرچه در پاسخ بسوزم / به من نه گفته با شي يا که آري من اينجا گم شدم فانوس من باش/ رهي طي کرده ام طاووس من باش / در اين موج سخت پر تلاطم / چراغ را اقيانوس من باش مجالم ده که بال وپر بگيرم / مرام عاشقي از سر بگيرم / زمانم اندک و وقت است جاري / نمي خواهم رهي ديگر بگيرم چه حاصل باغ را آبي نباشد / شبي باشد و مهتابي نباشد / پرند پر زند زين سو به آن سو / ولي در دشت تالابي نباشد چه حاصل خيز از آهو بگيري / پر پرواز از تيهو بگيري / نشاني بلبلي را بين گلها / ولي آواز را از او بگيري چه بي تو برفراز کوه باشم /چه فرقي مي کند وقتي نباشي/ که تنها،يا که در انبوه باشم من اينجا آتشستم دود با تو / سکوتم.نغمهء داوود با تو / من از گلهاي داودي سرودم / وليکن قصهء نمرود با تو بزن باران وباراني ترم کن / به آن آبي که ميداني ترم کن / من از شب تا سپيده راه رفتم / کم ار رفتم بياباني ترم کن بتاب و تابشت را بيشتر کن / مرا با آسمانت خويش ترکن / اگر ياران تو درويش هستند/ مرا از آن همه درويش تر کن |
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته اوّل مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
عشق واقعی |
| پیوندها |
|
جستجوگر گوگل قالب وبلاگ رايگان و حرفه اي ترين قالب ها |
|
RSS
|